تبليغاتX
دارم از تو مینویسم....

دارم از تو مینویسم....

 :. دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات .:
منوي وبلاگ



آن زمان که از تو دورم
راهی جز نوشتن ندارم
شاید نوشته هایم را بخوانی
وباورکنی حقیقت وجودم را
(نازنینم دارم از تو مینویسم)

صفحه نخست
پست الکترونیک
اضافه به علاقمندي ها
صفحه خانگي شود




نویسندگان ویلاگ
ملاحت
م.

آرشیو وبلاگ
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385

طراح قالب

Oneline users :



پیوندها
www.foroogh.de
« كوروش »
« ج. شريفيان»
« رها »
«ايران اسلام»
« مهدي قوامي »
« عليرضا »
«مونا»
« ن.باور »
« امير »
« علي »
« داوود »
« آکلیوس کلادیوس »
« محمد »
« سیدخان »
«عسل-امیر-سامان »
«مهدیه - وحید»
« الهه»
«علي»
« محمد (فرياد)»
«مـــن , مهـــسا»
«محمد»
«عليرضا»
«محمدرضا»
«حامد»
«ندا . پ»
«لئونور »
«ارميا / رضا اميرخاني»
«علي احمد رحيمي»
«محدثه »
«محققان برجسته»
«زيـبـاتــريــن و خوشکل ترین والپيپرها براي دسکــتـاپ»
« مهرداد (آوا)»
« سهم »
« فرياد »
« فرزاد »


لوگويه دوستان



چرا رفتي ..... ؟؟؟؟؟ مگر من خطائي كردم.....
 

            

            شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

            * تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

            تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

            پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

            تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روئید * با حسرت جدا کردم

            و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

            دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

            و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

            تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

            همین بود آخرین حرفت !!

            و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

            حریم چشم هایم را….

            بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

            نمی دانم چرا رفتی ؟؟؟نمی دانم چرا * شاید خطا کردم !!

            و تو بی آنکه فکرغربت چشمان من باشی

            نمی دانم کجا * تا کی * برای چه ؟؟

            ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

            و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

            و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

            و گنجشکی که هرروز از کنارپنجره با مهربانی دانه بر می داشت

            تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

            و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایش باران بود

            و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد…..

            من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

            کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

            و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

            کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

            و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

            هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام……..   برگرد !!

            ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

            و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

            کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

            تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

            و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

            کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

            ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

            میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

            نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

            برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 



 
لینک



 
 

خدا را بطلبید

چنان عاشقی که معشوقش را از صمیم دل می خواهد.

همچون آزمندی که در حسرت طلاست.

همانند کودکی که در تمنای مادر گم کرده اش می باشد



 
لینک


نزار زمين بخورم...
 

 

من كه بهت اعتماد كرده بودم اين رسمش نبود...

به زمین خورده بودم و توان بلند شدن را نداشتم.پس همان جا نشسته بودم.از حرکت آدم های بالای سرم وحشت داشتم،سرم را روی زانوهایم گذاشته بودم تا نبینمشان.دست هایم را روی گوش هایم قرار داده بودم تا صدای شادی و غم مردم را نشنوم.
اما ناگهان کسی به شانه هایم زد.آری تو بودی. تو بودی که بر خلاف تمام آدم های اطرافم به زمین نگاه کرده بودی و مرا که خسته و ناتوان روی زمین افتاده بودم را دیدی.

کمکم کردی برخواستم.خاک های عادت را از لباس زندگی ام تکاندی.و دوباره راه رفتن ، نگاه کردن، گوش دادن و لذت بردن را نشانم دادی.

به زبان نگاهت اعتماد کردم و ...

چرا مي خواهي تنهام بزاري؟...



 
لینک


خدا و اشك‌ عاشق‌...
 
قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست. خیلی‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری. هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.
تا روزی‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند. قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را. اما...
روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد. اما هیچ‌ كلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یك‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتی‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكید، خدا گفت: حالا تو بی‌نهایتی، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است



 
لینک


امشب باران به میهمانی چشمانم آمده ...
 

 

دلم براي کسي تنگ است که درجنوب ترين جنوب با من بود / در شمال ترين شمال با من رفت // کسي که بي من ماند // کسي که با من نيست...

خسته ام خسته از همه کس و همه چیز حتی از نفس کشیدن...

امروز عقربه های ساعت حادثه را برایم به تصویر کشیدند ...

اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم .

امشب که شعله می زند ماجرای تو
بر این سرم که سر بگذارم به پای تو
بی تاب و بی قرارم و بی واهمه ولی
جز حرف عاشقانه ندارم برای تو
امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست
یعنی هزار مرتبه مُردم برای تو
من راضی ام به این همه دوری ولی عزیز
راضی ترم به اینکه ببینم رضای تو
حالا درخت و جاده به راهت نشسته اند
حالا سکوت و سایه پر است از صدای تو

 



 
لینک


دلم ...دلم باز هم نشست منتظر
 

 

دلم گرفت و تیره شد. چشمم گریست و خیره شد. خیره به راه پر غمی که تو نیامدی

دلم چه ساده بود
نشست منتظر چشم به راه گوش به زنگ
تا کسی تلنگری به در زند
تا کسی به جاده ام سفر کند
ولی گلم دلم چه ساده بود
نه نبود ...!؟
چرا ساده بود
به سادگی یک غزل که خواندی و امید بستم به تو
به سادگی یک نفس
به سادگی شیطنتهای بچه گانه ام
به سادگی خاطراتی که تو برای من رغم زدی
به سادگی طعم سیب....

 



 
لینک


به تو خواهم گفت........
 

 

" دست حق همراهت....خیرت پیش"

بسته ای بار سفر
کوله بارت بر دوش
چمدانت در دست
نگهت خیره به راه.... قصد رفتن داری
چه بگویم به تو من؟؟
می توانم به تو گویم که: " نرو"...این خوشایند نیست
:"هر چه می خواهی بکن" .. خالی از احساس است
می توانم بزنم نعره:" بمان"...چه تحکم امیز!!!
:" می توانی بروی"... بی تفاوت حرفی ست.
می توانم به تو گویم:" گر روی، چون گل تاخته به روی توفان، از غمت خواهم مرد.. بی تو خواهم پژمرد" ...اما، تو که باور ننمایی سخنم
خود بگو!!!...خود بگو با تو چه گویم؟
به چه حالت به زمانی که مرا ترک کنی، از غمت یاد کنم..وز تو فریاد کنم؟
خود بگو...
با تو چه گویم که خوشایند تو باشد.. نه تحکم امیز، خالی از احساسات، بی تفاوت نیز هم....
خود بگو با تو چه گویم؟

....



 
لینک


... شراکت است.
 

 

استاد می گوید:

اغلب دوست داشتن آسان تر از دوست داشته شدن است. پذیرفتن کمک و پشتیبانی دیگران را دشوار می یابیم.تلاش های ما برای مستقل جلوه دادن ، دیگران راازفرصت تجلی بخشیدن به عشق شان محروم می کند. والدین بسیاری به هنگام پیری ، فرزندانشان را از دریافت همان عاطفه و حمایتی که در کودکی دریافت می کردند ، محروم می کنند. بسیاری از همسران ، به هنگام بلا ، خجالت می کشنداز همسر خود کمک بخواهند.  بدین ترتیب ، آب های عشق نمی گسترند. باید حرکت محبت آمیزی دیگری را بپذیرید.باید بگذارید دیگران به شما کمک کنند ، به شما نیروی حرکت بدهند. اگر این عشق را با خلوص وفروتنی بپذیرید ، می فهمید که عشق نه دادن است و نه گرفتن ...شراکت است.

 



 
لینک


حیف است بمیریم و خدا را نشناسیم...
 

 

قاصدک مسافر سرزمین جدیدی شده بود و خسته از سفر ، تمام تنش
درد میکرد . دلش می خواست سر پناهی پیدا کند و فارغ از شلوغی
شهر ، کمی بخوابد . گرسنه اش بود . تشنه اش بود .اما در آن سرزمین
جدید کسی را نمی شناخت .هیچ کس هم به او اعتنایی نمی کرد و
همه به کار خودشان مشغول بودند . یکهو غم همه ی سینه اش را گرفت .
با خودش گفت : « انگاردر این شهر رسم نیست غریبه ها را دعوت کنند .
پس من کجا بروم ؟»
... و بعد فکر کرد : « گیرم که کسی هم دعوتم کرد. از کجا معلوم که
نخواهد آسیبی به من برساند و چگونه اعتماد کنم ؟ »
... و نشست به گریه کردن . همان وقت نسیم آمد . آرام قاصدک را
برداشت و در گوشش زمزمه کرد : « گریه نکن تو را میبرم پیش
« بهترین میزبان » تا او هست چه جای گریه و غم ؟ » !
... و دقایقی بعد ، قاصدک در آغوش گرم خدا بود ... و هُوَ خَیرُ المُنزِلین !



 
لینک


راه دوری نیست.
 

 

راه دوری نیست.
كافی است از كنار این ردیف درختان بیایی.
تا انتهای این جاده بیایی.
گم نمی شوی. راه دیگری نیست.
میان بر نمی شود زد.
اگر پاییز باشد برگهای خشك زیر پایت صدا می كنند.
شاید هم زمستان باشد و برف باریده باشد
و جای پایت روی برفها بماند.
راه دوری نیست.

ردیف درختان نمی گذارد گم شوی.
1این همان جاست كه من كنارش ایستاده ام.

همان جا كه سر راه هیچ كس نیست.

راه دوری نیست.

اما دیر شده است.
دور نیست اما دیر شده است

...........................

...

 



 
لینک